تبليغاتX
آمیرزا شاطر
 
آخه مارو چرا فیلتر کردید بی بوته ها.

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 20:13  
 باد بی نیازی خداوند
چنگیز خان با اسب در مسجد بخارا را راند ...صنادیق٬ مصاحیف - میان صحن مسجد می آوردند و مصاحف را در دست و پای می انداختند و صندوق ها را آخور اسبان می ساختند ... و ائمه و مشایخ و سادات و علما و مجتهدان عصر بر طویله آخور سالاران به محافظت ستور قیام نموده ... در این حالت امیر امام جلال الدین الرندی ... روی بر امام عالم رکن الدین امامزاده اورده و گفت : مولانا چه حالت است؟

امامزاده گفت : خاموش باش ٬ باد بی نیازی خداوند است که می وزد ٬ سامان سخن گفتن نیست.

(جهانگشای جوینی )

امیدوارم باد بی نیازی خداوند این بار از سوی بوش خان (آمریکا ) نوزد. 

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 1:7  
 لشکر بیگانه
در بعضی روایات آمده است روزی که بغداد در برابر هلاکو تسلیم شد٬ وخلیفه مسلمین(مستعصم بالله) در دست مغولان بی اسلام اسیر بود٬

روزی چند به فرمان ایلخان اورا طعام ندادند٬و مستعصم از گرسنگی بی تحمل شده از موکلان خوردنی طلبید . ایشان التماس خلیفه را به هلاکو عرض کردند٬ حکم شد که طبقی از زر احمر و جواهر پیش خلیفه بردند و او را به تناول آن اشیا تکلیف نمایند ٬ چون آن طبق به نظر مستعصم رسید٬ گفت:زر وجواهر چگونه توان خورد؟

ترجمان از زبان ایلخان جواب داد که چیزی را نتوان خورد چرا ندادی جان خود و چندین هزار مسلمان نکردی و به سپاه ندادی تا ملک موروث تو را از تعرض لشکر بیگانه محفوظ دارند؟

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 0:18  
 میکل آنژ
میکلانژ وقتی به یک درب منبت کاری در جیبرتی٫ حدود مراکش برخورد ٫ روزها در آن شهر ماند تا هر روز آن را تماشا کند و هر روز که از برابر آن می گذشت ٫ می گفت :

- این در لیاقت دارد در یکی از دروازه های بهشت باشد.

در میکده دوش ٬ زاهدی دیدم مست                 آشفته غزلخوان و صراحی در دست

گفتم زچه در میکده جا کردی ؟ گفت                 از میکده هم به سوی حق راهی هست

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 23:5  
 جنگ
می گویند وقتی یک آفریقایی را از یکی از دهکده های دور افتاده جنگلی کنگو به

شهر آوردند . برای او بعضی کلمات نا مفهوم بود ، از جمله چیز هایی که نمی شد

برای او تفهیم کرد مساله جنگ بود ، هر چه می گفتند ، برای او توجیه آن مشکل

بود ،

از جمله وقتی گفته می شد که در جنگ ، هزارها آدم یکجا کشته می شود ، آن

سیاهپوست جنگلی ـ به قول ما وحشی ـ وقتی این رقم را شنید ، گفت:

ـ عجب ، چطور آنها را می خورند ؟

جواب دادند : نه ، کشته را نمی خورند .

و آن وقت آن آدم وحشی ـ با کمال تعجب باز پرسید :

ـپس چرا می کشند؟

 

دو هزار و پانصد سال پیش سولون ،قانون گذار یونانی ـ گفته بود:

((...در صلح ، پسرها پدران را به خاک می سپارند ، و در جنگ ، پدران ، پسران

را به گور می نهند...))

 

ـ هرودوت، فصل کوروش 

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 23:10  
 ديوجانس حكيم
مي گويند:در ملاقاتي كه اسكندر با ديوژن(ديوجانس حكيم)كرده بود-و ديوژن در آن لحظه در آفتاب گرم مي شد-به ديوژن گفت چيزي از من بخواه.حكيم گفت سايه ات را از سر من كم كن!و اسكندر گفت:اگر اسكندر نبودم، مي خواستم كه ديوژن باشم.و اين ديوژن هم آدمي بود كه در كليه فصول پا برهنه راه مي رفت و در رواق معابد مي خوابيد،لياس او يك ردا بود و ماواي او بشكه اي (خمره اي )بود كه در آن استراحت مي كرد ،جز اين از اندوخته ها چيزي نداشت، نوشته اند كه يك كاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت، روزي ديد كه طفلي دو دستش را پر از آب كرده آشاميد،هم در زمان كاسه خود را بر زمين زده و گفت:اين هم زيادي است.

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 23:50  
 بیرق عربی
بیرق عربی

آن طور که در حبل المتین نوشته شده است ((تخمیننا بیش از هزار نفر از بستگان شیخ خزعل مقارن غروب در محمره داخل شده مستقیما اداره حکومتی و مالیه را محاصره نموده اند. از اول شب تا صبح پی در پی حملات خیلی شدیددر تصرف این دو محل و همچنین گمرک وسایر دوایر دولتی بعمل آورده اند . ولی نظامیان رشید یک شجاعت و مقاومت حیرت انگیزی به منصه ظهور رسانیده نگذاشتند که هیچ یک از  نقاطی که منظور اعراب بود به دست آنها در آید که اطرافیان و معتمدان و غلامان شیخ خزعل که سمت سرکردگی اعراب را داشتند ضمن حملات خیلی سختی که از برای تصرف دار الحکومه و نصب بیرق عربی بر آن به عمل می آوردند کشته شدند .

خزعل در تهران زندانی و تحت نظر بود و در شب چهاردهم خرداد سنه ۱۳۱۵ شمسی چندنفر از اعوان رکن الدین مختاری ریس نظمیه تهران ، به منزل او در تهران رفته واورا خفه کردند .

چنین بود سر نوشت کسی که می گفت :((ما عرب هستیم و اینجا خوزستان است دولت ایران اگر خوزستانی دارد برود آنرا پیدا کند ))و سربازانش فریاد می زدند :خذا الشیخ تهران ،خذا الشیخ تبریز العجمی ....

یعنی:ای شیخ برو تهران را بگیر ،برو تبریز عجمها را تسخیر کن .

می گویند وقتی سردار سپه به اهواز وارد شد ،شیخ در حالی که چند عرب زیر بازوی او را گرفته بودند به استقبال سردار سپه آمده تعظیم کرد و خم شد و بالای چکمه سردار سپه را بوسه زد . سردار پیشانی او را بوسید و با  اشاره به گذشته ها گفت :شیخ ،خوب خوزستان را پیدا کردم!

تلاش آزادی ، ص۴۳۴ باستانی پاریزی

راستی من بعضی جاها دیدم وخوندم که این عربها بد جوری به عربیت خودشون می نازند.

این هم از عربیت اعراب...

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت 22:6  
 نادر شاه
پس از حمله افاغنه،هنگامی که نادرشاه بر اصفهان پیروز شد،هفتاد هزار طلاب از دولت ایران مواجب می گرفتند. نادر همه مواجب انها را قطع کرد.

روسای طلاب نزد او بنالیدند که اینها لشکر دعا هستند،چرا باید سلطان نان آنها را قطع کند و موقوفات آنها را ضبط کند؟

نادر شاه گفت:وقتی شش هزار افغان بی سر و پا بر ایران و پایتخت ایران غالب شدند دو کرور مخلوق اصفهان و صد هزار طلاب علوم-چراجواب شش هزار افغان ک... برهنه و بی سر و پا را ندادند؟

سر گذشت مسعودی،ص۱۲۴

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384 و ساعت 23:27  
 ولتر
در دوره لویی ۱۸ عمارت پانتئون پاریس را تبدیل به کلیسا کردند،(جد بسیاری از بزرگان فرانسه را در آنجا مدفون کرده بودند) ،جمعی رای دادند که باید جسد ولتر را از اینجا خارج کرد،زیرا مردی بی ایمان و مخالف سر سخت کلیسا بود و خودش به حدی از کشیش ها تنفر داشت که حاضر نبود یک لحظه در زندگی در کنار آنها بایستدو این جمله معروف از اوست:(دین وقتی بوجود آمد که یک شیاد و یک ساده لوح با هم ملاقات کردند)

لویی ۱۸ در برابر امر مخالفان ،گفت:نه،اینکار را نکنید،بهترین مجازاتش هم اینکه همین جا باشد و هر روز صبح دعای کشیش ها و موزیک و ارگ کلیسا را بشنود.

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384 و ساعت 22:38  
 آوارگان سیاه پوست طوفان کاترینا

قصه سیاه و سفید

طفلی سیاه پوست،به مادر،به گریه گفت:     جان من از دورنگی ایام،خست و کاست

قوم سپیدچهره،به من طعنه می زنند         کاین مشت آبنوس چرا همکلاس ماست؟

در بازی ومکالمه وبحث ودرس ومشق        انگشت این سفیدنمایان،به من چراست؟

هر جا که رونهم،به اشارت به یکدیگر         تسخر کنند و بانگ بر آرند کاین سیاست

گر در ازل تفاوت ذات و عرض نبود              این قصه سیاه و سپید آخر از کجاست ؟

مادر گریست لختی و گفت ای عزیزدل       در کار حق مپیچ که کارش زما جداست

جرم سیاهی از پدر و مادر تو نیست          تقصیر بنده نیست،سیهکاری خداست!

 

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 0:7